تبلیغات
دوستانه - صمیمانه - معجزات حضرت ابوالفضل (ع)
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رسول رستمی
نویسندگان
نظرسنجی
سلام دوست عزیز . نظرتون در مورد این وبلاگ چیه ؟









برچسبها
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوستانه - صمیمانه
ما ایرانی هستیم و باید از حق خودمان در برابر دشمنان دفاع کنیم.




 تو چرا به این طلبه گفتى این طلبه ها مردم آزارند، تونمى دانى كهاینها بى صاحب نیستند
جناب حجت الاسلام آقاى شیخ محمد على صغرى سیف الدین هشترودى طى مرقومه اى نقل مى كنند:
یادم مى آید تقریبا در سال 58 یا 59 شمسى استاد ما مرحوم آقاى حاج میرزا آقا باغمشه اى تبریزى براى زیارت حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام به قم مشرف شده بودند و

بنده هم براى تحصیل علوم دینى تازه به قم آمده بودم و در مدرسه حجتیه در منزل یكى از دوستان مى ماندم . ایشان در حیاط مدرسه مرا دیدند و فرمودند: تعدادى كتاب مكاسب و شرح مكاسب شهیدى تبریزى رحمه الله علیه را آورده ام مى خواهم به طلبه هاى درس خوان كه این كتاب ها را ندارند بدهى . من هم قبول كردم و قرار گذاشتیم شب برویم كتاب ها را بیاوریم . در همان روز بعد از نماز مغرب و عشا از جلو حرم سوار یك تاكسى شدیم تا به خانه دامادش كه اواخر خیابان آذر بود برویم آن جا كتاب ها را بیاوریم . ما تارسیدیم به خیابان آذر و قدرى راه رفتیم راننده تاكسى روى گرداند به ما گفت : حاج آقا من یك دوستى دارم آن هم راننده تاكسى است ، چند روز است كه تاكسى خودش ‍ را فروخته . از او پرسیدم : چرا فروختى ؟ گفت : روزى یك روحانى راكه طلبه جوانى بود به ماشینم سوار كردم ، قرار شد كه به یك محلى ببرم و كرایه را هم معین كردم و گفتم مثلا این قدر كرایه مى گیرم به گمانم این جریان را كه گفت ، در همان خیابان آذر اتفاق افتاده بود و راننده هم چون ما را به خیابان آذر مى برد، یادش افتاده بود و نقل مى كرد.
على اى حال مى گفت : وقتى رسیدم به همان محلى كه گفته بود ماشین را متوقف كردم ، گفتم : آقا آن جا كه مى گفتى رسیدیم پیاده شو، آن طلبه گفت : ببخشید من در محل بعدى پیاده مى شوم ، چون مى خواهم فلان جا بروم وقتى این حرف را زد من خیلى عصبانى شدم گفتم : این طلبه ها چه قدر مردم آزارند، بنده خدا تو كه مى خواستى به جاى دیگر بروى اول مى گفتى به فلان محل مى روم . آن روحانى در جواب من گفت : اگر به آن جا كه مى گویم بروى كرایه را زیاد مى دهم و فرضا اگر به قول تو من بد و مردم آزار هستم تو چرا مى گویى طلبه ها مردم آزارند. راننده تاكسى گفت : من اهمیت ندادم و آن روحانى را در همان محلى كه مى گفت ، بردم و پیاده كردم و كرایه راهم گرفتم . در همان شب در خواب دیدم در یك صحراى بزرگ هستم مثل صحراى محشر و مردم زیادى هم در آن جا هستند، به نظرم آمد كه به اعمال این ها رسیدگى مى كنند و یك دفعه به یك طرف نظرم افتاد دیدم عده اى را در صفى سرپا نگه داشته اند وامام زمان حضرت حجت ابن الحسن العسكرى عجل الله تعالى فرجه الشریف هم شمشیر به دست ایستاده ، یك نفر یك نفر اهل آن صف را به جلو مى خواند و مى فرماید: بیا جلو، وقتى آن شخص به مقابل امام علیه السلام مى رسید، با شمشیر او را مى كشت . فهمیدم این افراد گناهشان این است كه باید به قتل برسند حالا چه گناهى داشتند خدا مى داند، و من در حالى كه با وحشت و ترس و لرز نگاه مى كردم یك دفعه از ذهنم گذشت كه نباشد من را هم وقتى دید صدا بزند و بگوید بیا جلو و گردن من را هم بزند. مى گفت این كه از ذهنم گذشت ، بعد به من اشاره كرد: بیا جلو من هم اطاعت كردم و بلافاصله رفتم به طرف حضرت تا رسیدم به مقابلش . امام زمان علیه السلام شمشیرش را بلند كرد كه به سر من بزند، یك دفعه من گفتم : یا حضرت عباس ، همین كه گفتم یا حضرت عباس ، آقا شمشیرش را نگه داشت و به من نزد. بعد فرمود: اگر نام عمویم عباس را نمى آوردى با این شمشیر تو را قطعه قطعه مى كردم . تو چرا به این طلبه گفتى این طلبه ها چه قدر مردم آزارند تو نمى دانى كه این ها بى صاحب نیستند.
راننده تاكسى نقل كرد رفیقم گفت : وقتى بیدار شدم از گفته خود پشیمان شدم و بعد تصمیم گرفتم ماشین را بفروشم تا دفعه دیگر نظیر این جریان به سرم نیاید.
عباس برادر جوانم

اى سرو بلند بوستانم

اى بلبل باغ و گلستانم

اى ماه منیر آسمانم

سقاى گروه تشنگانم

عباس برادر جوانم

اى كشته پاره پاره من

اى دست تو دست چاره من

در برج وفا ستاره من

اى شمع و چراغ دودمانم

عباس برادر جوانم

در دیده چه ماه من تو بودى

سقاى سپاه من تو بودى

هم پشت و پناه من تو بودى

بعد از تو چگونه زنده مانم

عباس برادر جوانم

برخیز كه یاورى ندارم

غیر از تو برادرى ندارم

من شاهم و لشكرى ندارم

تنها و غریب و خسته جانم

عباس برادر جوانم

از چیست چنین فتاده اى زار

چون شد علم تو اى علمدار؟

بر خیز تو مشك آب بردار

مى بر تو براى كودكانم

عباس برادر جوانم

صد حیف ز قامت رسایت

افسوس ز غیرت و وفایت

خواهم كه برم به خیمه هایت

اما چه كنم نمى توانم

عباس برادر جوانم

دیدى كه فلك به ما چه ها كرد

ما را به غم تو مبتلا كرد

كى دست تو از بدن جدان كرد

فریاد ز دست دشمنانم

عباس برادر جوانم

بودى تو انیس و غمگسارم

بودى ز پدر تو یاد گارم

بودى تو شجاع نامدارم

بى روى تو من چسان بمانم

عباس برادر جوانم



نوع مطلب : حضرت ابوالفضل (ع )، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 2 خرداد 1391 :: نویسنده : رسول رستمی
نظرات ()
سه شنبه 17 مرداد 1396 02:21 ب.ظ
Greetings! I've been reading your blog for some time now and
finally got the bravery to go ahead and give you a shout out from Humble Texas!
Just wanted to mention keep up the excellent job!
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:13 ب.ظ
Very nice post. I just stumbled upon your blog and wanted to say
that I have truly enjoyed surfing around your blog posts.

In any case I will be subscribing to your feed and I hope you
write again very soon!
سه شنبه 3 مرداد 1396 10:01 ب.ظ
You really make it appear really easy together with your presentation however I to find this matter to be really something that I feel I
might by no means understand. It sort of feels too complicated and extremely wide for me.

I am taking a look ahead on your next submit, I will attempt to get the hang of it!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 08:48 ق.ظ
WOW just what I was searching for. Came here by searching for معجزات
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 04:11 ب.ظ
Have you ever considered creating an ebook or guest authoring on other sites?
I have a blog based upon on the same topics you discuss and would really like to have you share some stories/information. I
know my audience would enjoy your work. If you're even remotely interested, feel
free to send me an e mail.
جمعه 25 فروردین 1396 03:58 ب.ظ
We stumbled over here by a different website and thought I might check things out.
I like what I see so now i'm following you. Look forward to checking out your web
page repeatedly.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر